تبليغاتX
به خون بخون
 وا ـرانـ گی

ادبیات به چه درد می خورد؟ ... نمی دانم
مطلب کامل در عروض...

وقتی امیر خالقی در پیاده رو گندش درآمد



وارونگی را در مانیها می خوانیم




کافه های کلافه ی شهریور را دم کردم


شهر را یک وری به نگاهی می اندزدم از پلک های افتاده ی خدا

به میزهای ملتهب گودو تمدن سارا قهوه ایی مطلق

دارا تمام دارها را پشت قباله ام انداخته

سرم را شانه می زنم می بافم خیالهایی را دور دردسرم محکم

بر قلم نتاریشیده ات می خراشم

از پوست عرق کرده ی تیر بپرس !

از بوی دهان پوکه ها مطلبیدمت

بگو به پسرهای پوستت چراغ می آویزم بیا !

خواب خیابان سنگین تر از نور چراغهای سرخ گردان است

سنگ مال پرهای سار ما نیست

بخواب اگر من ساربانم بخواب

تیله های یادگاری ام شکل جمجمه است

شکل انسانیتی که تن به بارداری اش ندادیم

سرنگهای خالی سئوال

و اغمای همیشگی طبقه ی نا خالص مان

بگو به شورای مترسکها نمی آیم
شعر و شعور و شعار را می پیچم توی نایلونهای خالی چیپس

دورغ دوغ میزهای کافه این طبقه است

از سوراخ مخصوص زباله توی دامنم افتادی سرخ

مثل آن غروب نا خوانده ی تراس 9 سالگی که حالا ماهیانه شده

مثل جدالهای مصنوعی سکوت پشت دیوارهای چند جداره

عادت دارم به چرخش اسلاید های اسلاوی

از روی دنده های البرز

اسکی انگشتان یک پیانیست

روی زدن و نزدن ماشه ریتم می گرید از تردید

چشم چشم دیدن چشمکی را ندارد

پس تراسمان ته سیکار می کارد و دود دود دود

دیشهای ماهواره از جایی دور برای نشستن روی زمین حالي نگذاشته

پیشنهاد همیشگی: برای عبور از این جنگل چشم بند هدیه می دهیم

عینکهای دودی اشانتیون این طبقه : قرصهای ترامادول / شربتهای متادون

پس پشت سر هم قطار شدیم چشم می بستيم و خواب می دیدیم که پنهانیم

دو دو چی چی دو دو دود و مرفین و افیون - چی ؟

شهر گوشهایمان را فربه کرده چی ؟ صدا ؟ چی ؟

- پسر، سنگین باش !

این خوابهای رایگان آزادی ارزان

( به اندازه جیره ی زنجیرمان می چریم در چراگاه اما و چرا )

گاهی هم خواب نمی بینیم که خوابیم

توی رویاهامان کلافه

به اصکاک مترو معترف

به تن های تکیده یکدیگر

داخائو داخالتی بی جا بود

دنیای ما اینگونه به تر نمی شود

بیا تا به خواب های هم پلی را تازه خواب ببینیم

شاید بر سار چرت خدا سنگی زدیم

توی چرخ چرخش زمین چوبی

که هم خواهان نسل بعد

از سلابه ی خودخواهی ما سر به سلامت برون برند

|+| نوشته شده توسط امیر خالقی در 2008/7/3 و ساعت 19:34