تبليغاتX
به خون بخون
 بخیه 1

                    وبلاگ 30phon را افتتاح کردم ...    http://30phon.blogfa.com/ 

                                  راستی کار ژیلت 3 (شعر) هم توی مانی هاست 


افتادم روی شعار "مرگ پایان کبوتر نیست" ؟

               

سه نفری دور هم بودیم که یک دفعه سقف یکی از خانه ها پرید چند محله عقب تر ، تقریباً میانه های میدان سرخ . یعنی قرار نبود بره ولی چی شده باز ؟ تا چرخیدیم سه تا از خانه هایی که وسط ردیف کوچه ی بالا بود  پاره پاره شده بودند و سنگهای زرد و سفیدش توی موجهایی خون که از دیواره ی دو سد گوشتی زده بود تو، می رقصیدند سمت خانه های ردیف پائین.

 

این می تواند دیالوگ سه کرم دندان در پنج شنبه، ساعت 10 شب باشد که قرار بود توی یکی از دندانهای میانی راوی،  پارتی داشته باشند و به علت نداشتن پارتی از طرف سر زمینشان، زلزله هایی روی پرونده شهرشان (یعنی دهان راوی) کوبیده شد.

 

روی مرکز پل ایستاده بودم . پشت به خانه ی طارا و رو به گمبد امامزاده که واسه میزگرد بامداد ، گلشیری ، مختاری ، پوینده و دیگر همسایه ها نشانه بود ، نگاه می کردم.

روی لب هایم نخی می لرزید که یادم میاورد هنوز زنده ام و نفس می کشم. نخی مشکی که دیگه داشت از پوست لهیده لبهای خشکم ول می شد.نفسهای بریده بریده ام توان سینه سپر کردن جلوی باد روی پل را نداشت پس نخ سیاه کمر خم کرده بود و ته حلقم را به سجده نشسته بود. دیگه نخ پاندول نبود ، شکسته بود و افتاده بود روی لبم و باد توی مسیرش از جای خالی سه دندان که خیلی کیری زمان شیری بودنشان طی شده بود می گذشت و با سر ناخنهایش شکافی تا توی جمجمه ام رسم می کرد.

 

- خوب من چی بگم ؟خودت که آنجا بودی واسه بقیه تعریف کن، حالا اگه محمد جعفر می گفت یک چیزی، اما محمد جان تو که به تمرین مدارا عادت داری ، تو بگو!

پوستر از وسط پاره شده بود و سمت پوینده لوله شده بود. مختاری مبهوت دست زیر چانه زده بود و عینکهای سارتریش روی بینی عرق کرده اش تکانی داد ، حالا دیگر سر پائین انداخته بود به  جمله ی زیر  پوستر سومین سالگردشان که تنها این ازش مانده بود: کبوتر نیست ...

دهانم در وضعیت جدیدش سوت تازه ای اختراع کرده بود ، که بیشتر شوت بود اینطوری می زد : کفتر چاهی من .... تنگ بی ماهی من ... جنگجوی بی سپر ...

 

اگه توی تاریکی کوچه نوری توی صورتت چرخید و اتفاقن پنج شنبه بود و اتفاقن ساعت 10 شب ، به جای شادی باید به فکر شلوار خیست بیافتی و بوی شاش شجاعتت.

متهم بی ردیف ، متهم بی صف ، از صف زنجیریان بیرون زده و به غروب سنگستان نگاه می کند. گوی های سنگینی روی مچ پایش ، گوی هایی به سنگینی ساچمه ی سر خودکار بیک ، نوک خودکار از ساچمه است...

 

«خوبه حالا از اصل نیافتادی ها...» ، بعد خندید. این جواب دکتر بود وقتی گفتم از اسب افتادم.

روی پل راه می افتم، یک دست زیر چانه صورت اصلاح نشده ام است که از دور تریپ خفن تفکر  را دارد بی آنکه بدانی با ته مانده نخ بخیه ام بازی می کنم. مثل زبانه ی یک نارنجک. قراره با این نخها دهانم بسته باشه ؟

دست دیگرم توی جیب کاپیشنم است و با یک دایره بازی می کند. یک دایره که قراره سکوت اتاقم را بپیچاند، فکرها و ...  ،یک قرص ترامادول!

 

لوله می شد و یک قهوه ای که داشت می دوید توی سیاهی و همه جا را تسخیر می کرد. بعد لایه پلاستیکی رویش جدا می شد و بقیه اش می سوزد، یک دود سفید خاکستری غلیظ . صورت شاملو کمی درهم می رود، اخوان سبیهایش که حتی توی عکسهای سیاه وسفید هم حالا از سیگار زرد و قهوه ای شده... و  همه ی پــوستر ها و عکسهایم وسط حیاط  به همین عاقبت دچار می شدند. چهارشنبه سوری ... چهارشنبه سوری ... نه!!! فیلم باید ترقه توی شورت آدم بترکاند.

 

وقتی کار لبهای پریودم تمام شد و خونهاشون را توی زرد و سفید سنگ دستشویی پیاده کردند، سرم را بالا می گیرم و توی آینه خیره می شوم. یک آب توی صورتش می پاشم. سرم روی تخته ی سمت چپ می چرخد که توی سینه دیوار و چند سانتی متری شقیقه ام است. دوتا شانه که خیلی وقته به کارم نمی آیند و چندتا تیغ تیز با کاغذهای قرمز  منقوش به دندانهای یک تمساح که به مبارزه می طلبم.

 

پلِ روی بزرگراه ارتفاع حقیری برای چکمه هایم دارد. پل یک نگاه به من می کند و می گوید: «یک ضرب المثل چینی است که می گوید زرشک...»

پل اسم یک آدمک برفی است با دستکش های تابه تا و کلاهی پشمی روسی که تو پیشانی اش نوشته SNOWDEN . پل رگ نداره و هیچ وقت هم لازم نیست به خاطر شکستن هویچ روی صورتش دفترچه بیمه بگیره. کاش منهم پل بودم ، حتی در ازای اینکه همه از من بی تفاوت گذر کنند هرچند زیر کفشها و چرخهای شما جا می مانم...

 

از روی پل به پائین نگاه می کنم، خورشید هم از این همه سطر خسته شده ، کونش را سمتم کرد و یک چس رنگی قشنگ به رنگ سیاه آبی نفتی برایم توی بک گراند جا می گذارد و دور می شود. خوب هر کارش کنی از پشت کوه آمده دیگه ! 

ماشینها سوت کش از زیر پایم می گریزند. ماشینهایی که وقتی پائین بودم هیچ کدامشان من را ندیدند،    - حتی الگانسهای 4 چشمی با آن عینکهای تخمی شان-  اما حالا می توانم وادار به توقفشان کنم.

 

این سطرها ماهیت مشخصی ندارند، یعنی برای داستان بودن یک گره داستانی کم دارند، خوب من چطورم؟ خیلی راحت هم می شود از سر بازم کرد. مثل تمام روسری ها که گرهاشون را از پشت سر باز کردیم و زیر گلو سفت بستیم به تیر برق.

 

یک ماشین پشت سرم روی پل توقف می کند، صدای خش و خش بیسیمها به من خط می دهد و بی آنکه برگردم تمام سئوالهای مسخره شان دوباره توی ذهن مرور می شود. جلوی ماشین می روم و تا اندازه ای که بوی دهانم توی صورتشان بکوبد - بوی چند روز غذا خوردن با نی ، بوی چند روز فرنی و آب پرتقال و آب و آب و آب ، بوی گند چند روز راه ندادن مسواک به کوچه ی دهانم که دیگه واسش خیلی تنگ شده بود، بوی گند جای خالی اوربیتهای خوشکلم  - آنقدر که بفهمند پولی واسه مصرف چیزی نداشته ام ،خودم را معرفی کردم .

بعد از دیدن زخمها متوجه شدند مورد چاق و چله ای نیستم. سروان وقتی دست روی پشت سری صندلی رانده اش می گذاشت هنوز توی آینه از روی تصویر ستاره های درجه اش  با شلوار  نخودی و پیرهن سفیدم به قد یک ته سیگار بودم .

حالا قد یک لوبیا که داشت کم کم آب می شد توی پل. هنوز پشت انحنای پل توی آسفالت فرو نرفته بودم که ناگهان از آینه ی بیضی شکل بغل محو شدم. انگار تخم کاشتن یک لوبیای سحر آمیز را پیدا کرده باشم! لوبیای سحر آمیزی که می خواست از پل هم بلندتر قد بکشه تا توی پوشک ابری زیر شورت خدا ، تا لای رانها بارانی بشه، تا همه جا پاره بشه و خون بباره رو خوشکسالی بکارت مدرسه ها.

 ببارد روی سقف پنتاگون ترمینال جنوب که معشوقه ی لیزبینم را از تبرم فراری داد، لعنتی... کاشکی پسر بود. برایش شکلات می خریدم، سیگار و شبها با هم می رفتیم پارک دانشجو چراغ دزدی.

 

توی خش خش بیسیمها و خندها و شوخی های "خواهر و مادری" افسر و راننده ی سرباز ، افسره رو به سرباز  گفت :« توپل شدی ها...»

سرباز نگاهش را روی دستش چرخاند و دکمه  آتستینهایش را سفت کرد .

یک سرنگ باریک مردنی زرد  که تمام هیکش رو توی صورت سرباز  پف کرده بود از زیر صندلی تا زیر گاز توی سرپائینی پل از چکمه های واکس نخورده سبقت گرفت و کمی توی جای ترمزش جلو عقب شد.

بیسمها به یک سرفه خش دار گلویی صاف می کنند و بعد تمام ماشینهای ملبس به کلاه های چراغ دار مال معدنهای تفتیش عقاید را زیر پل فرا می خواندند.

 تخمی تر از یک سقوط نمی توانست این همه ماشین پلیس پای پل سبز کند. افسر یک پان زیر لب پائینش می گذارد و سرباز در حالی که زبانش زیر دندانهایش در حال قطع شدن است می گوید : بچه کونی ژیگولو  .

ماشین دوباره روی شکم حامله ی پل بر می گردد و سرنگ زرد زیر صندلی سرش را می دزدد. پل همیشه آبستن حادثه است. زاد روز مرگ...

 

بالاخره خودم یک بخیه شدم روی تن بزرگراه فرسوده تا تمام ماشینهایی که به چشمشان نمی آمدم و لب بزرگراه ساکن نگاهم می داشتند را متوقف کنم. پل اسب نجیبی بود که روی اصولم پرتم کرد.

افتادم تا پیسوله شوم و روی سینه بزرگراه با خون مخ پریودم بنویسم، پرنده ریدنی است ...

|+| نوشته شده توسط امیر خالقی در 2008/4/29 و ساعت 23:1