تبليغاتX
به خون بخون

به خون بخون


تصوير ژان كوكتو


كُتم را سفت به خودم بند مي كنم

از شانه شانه ي هزار نا نوشته ام

زيك زاك زيك زاك

ملودي لبهاي سوزن بر شكاف صورتي صورتم

اسلايدهاي صامت كوكتو توي سطل  / بريده از من تكه هاي كوكتل از استخوانم به سيخ

 مي تراشم / از قابهاي خانوادگي خيس

توده اي بنفش زير پوستم مي دود به قد يك 5 توماني

از چرخش اشارات ساعت  زمين مي خورم مست

بزرگ مي شود قد بشقابهاي كوچك شيريني كه حا لا توي آن برنج در

تختم احضار مي كنند

قاشق از لبهاي سياهم مي ترسد / مي لرزد / و بار برنج را از پشتش

به زمين مي ريزد

بار كج   ساچمه مي شود خوب دود نمي دهد

غيبت توري اگزوز موتورها   خطي خطي ام مي كند / وقتي پياده ام

زوزه هايم از سرعت سوزوكي سبقت مي گيرد

موهايت به چهاراه بعد مشكوك است   مي ترسد

خودشان را توي صورتم مي چسبانند

من به كمرت دست مي اندازم

صورتم به بوي خاكي گردنت مي چسبد

پيك بودن  دشواري فيزيك مكانيك است

پر و خالي شدن - در اين انبساط و انقباظ شكاف بر مي دارم-

و مي ريزد هزار بسته كه بايد به موقع درب منزل تحويل مي شد

شكاف صورتي صورتم

زيك زاك زيك زاك

اسمهاي فرّاري سر زبانم نشسته است

پر و خالي پر و خالي

مي شكند   مي ريزد سرخ  مي چرخد حول سرگيچه چاه حمام

به خودم بند مي كنم

بند مي اندازم شايد به سركش كلمه اي گير كند

سركشي كم كند توي حجله تان كلمه ام   بند مي اندازمش   بند

به سطر سطري كه اين ميانه خوابانده ام

عربده ي آسمان ، هميشگي ست

اگر آب بپاشند به گلهاي از رنگ رفته ملافه شان شب بو دار مي شود

داغ مي شود ، بعد سرد و خيس لاي چروكهاي پوست كاغذي بيدار

پودر تالك    دوده   دهان گشاد ذره بين كه مي خواهد سكوتم را ببلعد

از ميزهاي زيادي جامانده ام لاي كتاب

و سطرهاي زيادي كه در خودم توبيخ شد

چه كلمات روي زبانم يك لنگ پا ايستاده بود

كه تو از جاي خالي دندانم گريختي

 

زيك زاك زيك زاك

شكافهاي صورتي زيادي در صورتم احداث كرده اند

و كلماتي كه مي پاشد برهنگي ام را / حرف به حرف / از اسيدهاي تزريقي 

+ نوشته شده در 2008/7/15 20:51 توسط امیر خالقی |



ادبیات به چه درد می خورد؟ ... نمی دانم
مطلب کامل در عروض...

وقتی امیر خالقی در پیاده رو گندش درآمد



وارونگی را در مانیها می خوانیم




کافه های کلافه ی شهریور را دم کردم


شهر را یک وری به نگاهی می اندزدم از پلک های افتاده ی خدا

به میزهای ملتهب گودو تمدن سارا قهوه ایی مطلق

دارا تمام دارها را پشت قباله ام انداخته

سرم را شانه می زنم می بافم خیالهایی را دور دردسرم محکم

بر قلم نتاریشیده ات می خراشم

از پوست عرق کرده ی تیر بپرس !

از بوی دهان پوکه ها مطلبیدمت

بگو به پسرهای پوستت چراغ می آویزم بیا !

خواب خیابان سنگین تر از نور چراغهای سرخ گردان است

سنگ مال پرهای سار ما نیست

بخواب اگر من ساربانم بخواب

تیله های یادگاری ام شکل جمجمه است

شکل انسانیتی که تن به بارداری اش ندادیم

سرنگهای خالی سئوال

و اغمای همیشگی طبقه ی نا خالص مان

بگو به شورای مترسکها نمی آیم
شعر و شعور و شعار را می پیچم توی نایلونهای خالی چیپس

دورغ دوغ میزهای کافه این طبقه است

از سوراخ مخصوص زباله توی دامنم افتادی سرخ

مثل آن غروب نا خوانده ی تراس 9 سالگی که حالا ماهیانه شده

مثل جدالهای مصنوعی سکوت پشت دیوارهای چند جداره

عادت دارم به چرخش اسلاید های اسلاوی

از روی دنده های البرز

اسکی انگشتان یک پیانیست

روی زدن و نزدن ماشه ریتم می گرید از تردید

چشم چشم دیدن چشمکی را ندارد

پس تراسمان ته سیکار می کارد و دود دود دود

دیشهای ماهواره از جایی دور برای نشستن روی زمین حالي نگذاشته

پیشنهاد همیشگی: برای عبور از این جنگل چشم بند هدیه می دهیم

عینکهای دودی اشانتیون این طبقه : قرصهای ترامادول / شربتهای متادون

پس پشت سر هم قطار شدیم چشم می بستيم و خواب می دیدیم که پنهانیم

دو دو چی چی دو دو دود و مرفین و افیون - چی ؟

شهر گوشهایمان را فربه کرده چی ؟ صدا ؟ چی ؟

- پسر، سنگین باش !

این خوابهای رایگان آزادی ارزان

( به اندازه جیره ی زنجیرمان می چریم در چراگاه اما و چرا )

گاهی هم خواب نمی بینیم که خوابیم

توی رویاهامان کلافه

به اصکاک مترو معترف

به تن های تکیده یکدیگر

داخائو داخالتی بی جا بود

دنیای ما اینگونه به تر نمی شود

بیا تا به خواب های هم پلی را تازه خواب ببینیم

شاید بر سار چرت خدا سنگی زدیم

توی چرخ چرخش زمین چوبی

که هم خواهان نسل بعد

از سلابه ی خودخواهی ما سر به سلامت برون برند

+ نوشته شده در 2008/7/3 19:34 توسط امیر خالقی |


مصرف می‌کنیم یا مصرف می‌شویم؟

این مطلب در عروض

(تاثیر وارونگی تاریخ بودریایی بر خرده‌بورژوازی و تشکیل جهان وب)

-6
از روی ستون سوم هی می‌لغزم پائین و به ماءالشعیر و ماست و سالاد... گلویم خشک می‌شود/ سر می‌چرخانم سمت دست‌شویی و از راه‌روی آن طرف توی رگ‌های دالنی دیگر/ پاساژ/ ارگانیک بزرگی که در حال مصرف ماست و وقتی پر شدیم از هیچ با پلاستیک‌های بادکرده توی پیاده‌رو مثل کیسه‌زباله ول می‌شویم.
مصرف می‌کنیم یا مصرف می‌شویم؟
از پشت شیشه‌های با نئون خط خطی شده، از روی بوم‌ها و تابلوها، چراغ‌های قرمز آسانسور که از سقوط یکی تا چند لحظه دیگر کنار پایم خبر می‌دهد. کیفم را سر شانه‌ام جابه‌جا می‌کنم. مصرف می‌کنیم یا مصرف می‌شویم؟ بر می‌گردم و به تمامی شکوه خمیده این نظام پیچیده می‌نگرم. به کاسب‌هایی که دیگر سیستم پیچیده تهویه این‌جا مگسی برای پراندن نگذارده و پسرکی که توی اتاقک مترو خودم را به او چسباندم. پر شدم از بوی شلوار نوی لی. از تی‌شرت‌های پر از بوی چسب و رنگ، در نظامی متحد در پیکره هر دومان سقوط کردیم تا پیچیدگی طبقه هم‌کف.

-5
روی اعدادی که سمت من هی صفر می‌چرخانند و هی صفر هی صفر... می‌چرخم و بدون توجه به شماره‌های خط یک و دو و... چیزی روی سینه‌ام می‌لرزد. گوشی همراهم را از روی ویبره بر می‌دارم و قطع می‌کنم.
*140*1# دیگر برای ارتباط با شما بی‌اعتبارم. باید خطم را عوض کنم و این راهی برای بالا بردن سطوح امنیتی است. گاهی بعضی شماره‌ها توی سطل زباله گوشی می‌مانند. باید از مگس زدن خیلی چیزها جلوگیری کرد. باید از مصرف خیلی چیزها جلوگیری کرد.
مقدمه و ماخره آن‌قدر به هم نزدیک می‌شود که مثل یک تیله متن از لای دو انگشت شصت و اشاره شلیک می‌شود و در پایان یا هیچ می‌ماند یا یک ماده سفید و لزج از ترکیدن متن...

-4
می‌توانم با چرخاندن یک غلطک کوچک همه چیز رو بیرون بریزم مثل یک کیف سامسونت نازک که وقتی باز می‌شود حجم مخفی لای برگ‌های دسته شده سبز دهان خیلی‌ها رو باز می‌کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شود پشت این پیرهن آبی برفی و این شلوار لی مسلسل و M4 و کلت و نارنجک و کلی دم و دستگاه برای نابودی وجود داره، حتی اره برقی!!!
ورود با یک موتور GT به این فروشگاه خود به اندازه کافی تعجب‌آور بود. به سمت خیابان می‌دوم به نوری که سمت چپ و پائین رهگیر چشمک می‌زند خیره می‌شوم.
اس ام اس گوشی را باز می‌کنم. برای اطلاع از جایزه ایرانسل یک اس ام اس خالی به 141 ارسال کنید. ارسال می‌کنم و باز می‌لرزد. "اعتبار شما رو به اتمام است لطفن..." و همه چیز خالی است و همه چیز خالی است و من به مجاز چرخانی می‌نگرم که همان‌قدر واقعیت دارد که بوسه من روی تصویر تو توی کاشی‌های مستراح واقعیت داشت. مجازها ما را به بستن چشم‌ها حکم می‌دهند و این یعنی استمنای مخ توی حلقه‌های خود.

-3
مانیتور خاموش می‌شود. GTA تعطیل. از گیم نت بیرون می‌آیم و به ساعت روی گوشی‌ام نگاهی می‌اندازم. مغازه‌ها از ارتفاع می‌ترسند. خودشان را به دیوارها چسبانده‌اند و در مرکز این برج استخری خالی خمیازه می‌کشد. به لبه نزدیک می‌شوم و به این کیک بزرگ چند طبقه از آخرین طبقه آن نگاهی می‌اندازم. کیکی مورچه‌زده که خود از مورچه‌ها مصرف می‌کند. پاساژ ارگانیک پیچیده‌ای‌ست که وقتی خیلی به هم می‌چسبیم و جایی رو زمین نمی‌ماند مجبوریم روی شانه‌های هم سوار بشویم و چون باید بهانه‌ای برای رد و بدل کردن و دریدن هم داشته باشیم دست به کار می‌شویم. اقدام به خلق شرط برای تعیین حوزه‌ها. آن وقت خیلی‌ها توی حلقه‌ی ما نمی‌گنجند دقیقن همان‌هایی که می‌روند و برای خود شرط‌هایی خلق می‌کنند که خود در آن بگنجند. احتمالن ما در آن نمی‌گنجیم! بعد نیاز به بهانه‌ای برای تغذیه از هم داشتیم پس شرط‌های دیگر اختراع شد و باز این دورغ آن‌قدر تکرار شد که دیگر خودمان شرطی شدیم برای وجود خیلی‌ها.
روزی به مورچه گفتند، کوه را در صورتت له می‌کنیم. مورچه گفت: چیزی بگو که بگنجد! پس دینامیت اختراع شد.

-2
برای مصرف‌شدن توسط طبقات بالا باید به مصرف طبقات پائین پرداخت و این هیچ ربطی به نظام طبقاتی، چپ و این چرت و پرت‌ها ندارد. ماهی توی دهن ما جا می‌گیرد اما ما توی دهن ماهی...؟ پس حالا که هی داریم شرط اضافه می‌کنیم بیاییم و به جای رسیدن اطلاعات به دستور شرطی روی آن تغییری ایجاد کنیم تا بازه دریافتی ما شامل اطلاعات بزرگ‌تری شود. هنوز علم آن‌قدر خسته هست که نخواهد فکری برای گشاد کردن دهان‌ها پیدا کند. پس قبل از رسیدن ماهی به دهان چاقو و اره و هزار تیغ بر روی ماهی اعمال می‌شود. بعد قبل از مصرف باید یخچال‌ساز و نایلون و ماشین و هوا و هزار چیزی دیگر به بهانه‌ای مصرف شود.

-1
برق می‌رود. تاریکی محض. آن‌ها که سریعتر خود را جمع می‌کنند از سقوط می‌ترسند و برخی برای صعود دست به جیب تاریکی می‌شوند، (در دنیای خرده‌بورژواها تنها جیب‌برها به بهشت می‌روند). من روی ستون مهره‌های پسرکی می‌لغزم که توی تاریکی زردی صورتش روشنم می‌کند. توی هجوم پوستی یک‌دست زیر تی‌شرتی مشکی با حروف درشت لاتین و بوی چسب و رنگ.
از توی خاک صورتم دانه‌های عرقی می‌شکفد و من با گلوی خشک خودم را به کناره‌ای می‌کشم. بوی تند سیگار نظام ارگانیک را مختل کرده. انگار همه پاساژ می‌خواهد کمی زودتر بخوابد.
بمب‌ها را دقیقن سر جایشان گذارده‌ام. به خیابان می‌زنم و با یک فراری قرمز یا سبز البته دور از چشم پلیس باید به هتل برگردم. حالا پول دارم. 3000 دلار که گوشه بالای سمت راست مانیتور زیر میزان خون و کنار شکلک اسلحه‌هایم نمایش داده شده است.
کلید Esc را می‌زنم و از بازی خارجی می‌شوم. انگار به اندازه کافی مرا خورده. اسکلتم را برای خودم بر می‌دارم و به بلیط قطارم می‌نگردم. قرار بود امروز به سمت تهران حرکت کنم. قرار بود اما حالا پیراهن‌های مشکی‌ام را توی تشت آب می‌اندازم و به رنگ‌باختن نیم‌دایره سفید عرق‌خشک‌شده زیر بغلش چشم می‌دوزم، از تشت به کاشی دیوار، به دوش، شکل دوش و زیر آن تیغ‌ها همه نمای دوگانه دارند، اعدامی مبتذل!

آتش...
جایی در طبقه 80 برجی به نام قرن بیستم برق‌ها رفت و تاریخ در روندی معکوس به سرعت خیلی بیش‌تر از لحظه صعود راه سقوط را درپیش گرفت. باز گشتی معکوس که با کرویت ارتباط مستقیم داشت. مدرنیته به جای شلیک تیر خلاص مثل کودکی فرار کرد و چشمانش را روی دامن پیرهن کهنه مادرش بست و خود را همان معصوم دوران کودکی خواند، بی‌اعتنا که آن لباس امروز تنها روی صندلی است و مادر... پس به جای رفتن به مرحله بعد این بازی سعی در ورود دوباره به همین مرحله کرد. اما دری پشت سر بسته است!
در هنگام سقوط برای فرار از تصاویر هولناگ گذشته که از کنار گونه‌ها با سرعت می‌گریزد بورژوای ما چشم‌هایش را می‌بندد و روی به خلق تصاویر انتزاعی می‌آورد. خلق تصاویر دروغی که آن‌قدر تکرار می‌گردد که دیگر زودودنش مشکل می‌گردد.
دقیقن اتفاقی که برای زبان در پایان کلاسی‌ایسم می‌افتد و برای خلق هوایی تازه ماشه را روی نظم سخت و فشرده خود می‌چکاند. انسان ما در سراشیبی سختی سوار بر گاری بی‌ترمزی شد و با فخر و افتخار بدون دیدن بن‌بست آخر راه داد می‌زد: ببینید با چه سرعتی حرکت می‌کنم!
نگاه خسته اثر از بشر بعد از جنگ برداشته می‌شود. دیگر تحولات و اختراعات و پیشرفت‌ها او را مست نمی‌کند. برای خواب نیاز به مرفین قوی‌تر است و باید هر لحظه زهر مهلک‌تری را اختراع کند.
اخلاق گند خرده‌بورژوازی عود می‌کند. برای همسان‌سازی باید طرف مقابل تغییر کند، به هر طریقی...
دیوار برلن می‌ریزد، برج‌های دوقلو فرودگاه می‌شوند و خلق بهانه‌های مختلفی برای ملل مختلف که هر یک به نحوی در یک ماجراجویی شرکت می‌کنند و برای لحظاتی به هر بهانه، مهاجم/ مدافع/ حتی داور یا ناظر سرگرم می‌شوند.
حالتی همچون کافه‌های قدیمی که در فیلم ایرانی‌های دهه 40 می‌دیدیم، توی کافه یکی توی گوش یکی دیگر می‌زد اما همه به یک باره به هم می‌ریزند، حتی افرادی که به هیچ‌وجه ذی‌نفع نیستند و این همان حرکت و جدایی از رخوت است.
خرده‌بورژوای ما حمال کیسه‌های بزرگ نایلون است که بسیار مبالغ گزافی حتی چند برابر ارزش واقعی کالاهای مشما شده در آن می پردازد تا خود را به طبقه بالاتر نزدیک کند بی آنکه از ماهیت درونی آن طبقه به طور کلی اطلاع داشته باشد. نزدیک شدن به سمت یک خلاء که هر چه نزدیگتر می شود جاذبه آن بیشتر می گردد فرار از دهانه این جاروبرقی مشکل تر. عملن پیوستن خرده بورژوا به طبقه بالاتر خود هدفی انتزاعی ایست چون پیوستن او نیازمند تغیر اوست و خرده بورژوای ما تغییر نمی کند بر عکس دیگران باید تغییر کنند.
خرده بورژوا در هنگام سقوط از آسانسور چشم ها را می بنند و حرکت سریع نورها را تصاویر زیبایی خطاب می دارد که برای لذت او خلق شده اند اما خرده بورژوای داستان ما روی زمین سفت پا می گذارد؟ هیچ وقت !!!
در نموداری نزولی، او در حالت انتزاعی خود از نمودار عمودی سقوط واقعی خود فاصله گرفته و در حالتی کمان‌وار هم اکنون در حالت تقریباً موازی با محور افق و با فاصله‌ای اندک در حرکت است. فاصله‌ای که باز او را به یک پاندول بی‌اتکا بدل می‌کند و خرده‌بورژوای تاریخ ما برای فرار از انتزاع خلق شده توسط خودش مستعصل می‌گردد و چیزی جز انتحار و دست زدن به آنارشیست برایش نمی‌ماند. یعنی بازگشت به طبقه خود. طبقه کارگری که روزی مبارزه را آغاز نمود اما خود محصول یک روند نشخواروار گشت و امروز دوباره قد راست می‌کند تا دوباره به این حرکت کروی ادامه دهد.
خرده‌بورژوازی اقدام به تغییر واژگان می‌زند و ادبیات خود را خلق می‌کند. بورژوازی چون رعایت قوانین بیرون او را رد نمود و همچنین باید وجه موجه‌ای به خود بگیرد اقدام به تغییر در کلمات و جابه‌جایی آن می‌کند. مثلا برداشتن دروغ و گذاردن زرنگی و لیاقت و...
نگاهی به داستان دروغگوی ژان کوکتو همجنس‌باز فرهیخته فرانسوی این روند را به‌طور کامل نشان می‌دهد. خرده‌بورژوازی ما چیزی جز دروغ نیست پس دروغ برای او مشروعیت دارد و آن‌گاه که دنیای دروغین خود را خلق کرد دیگر حقیقت خود دروغی بزرگ است.
سرگیجه
خرده‌بورژوای ما قشر ژلاتینی بی‌هویتی که جایگاهی نداشت اقدام به خلق جایگاهی انتزاعی برای خود می‌کند. جایگاه‌هایی که مخارج بسیار برای او و دیگران در پی دارد و بیشتر شبیه یک انتحار است.
خردبورژاوی ما بعد از حرکت در روند چرخشی و حتی سرگیجه و زمین‌خوردن در جنگ جهانی باز در لباسی دیگر (حال نه حتمن نازی که بلکه ضربه خورده‌های جنگ حتی یهودها) بر خواسته و هنوز دچار سرگیجه، حس انتزاعی فرار زمین از زیر پایش را دارد.
خرده‌بورژوای دچار سرگیجه به هر سو خم می‌شود احساس می‌کند زمین زیر پاهای او جابه‌جا می‌شود و درگیر حس گسی می‌شود که دنیا کوک گام‌های اوست!!!
دوباره زمین خوردن هم آیا توان عوض کردن رخت به خورده‌بورژوا می‌دهد. برای فرار از این معضل که بسیار محتمل بود خرده‌بورژوای ما اقدام به خلق کلیت نظام ارگانیکی نمود که با زرق و برقی خاص و محصور کردن اکثریت زندگی در آن به بهانه سرعت آن، با سرعتی بیشتر زمین را زنجیر شده در جهان مجازی خود نمود. جهان مجازی که مانند ابری ضخیم زمین را گرفت و از دور به وسعت و حجم زمین افزود اما در واقعیت ایستادن روی آن قشر گازی ناممکن و وقتی شما به زمین پا می‌گذاری که تمایتت توی این توده ابر غرق شود.
می‌گویند مردی بر درختی بود و شاخه زیر پای خود را می‌برید. یکی از پائین او را صدا زد که فلانی می‌افتی؟ گفت مگر تو علم غیب داری...
خرده‌بورژوا که روزی خالق نازیسیم بود امروز با تولید مجاز بزرگتری و بیش از اندازه موفق‌تر دولت خود را در حال تشکیل است. دولتی با همان خصوصیات شوم خود که باید دیگران را به شکل خود درآورد. دنیایی به نام جهان وب ...WWW... با مردمانی کاملن مستقل خود...

+ نوشته شده در 2008/6/23 8:8 توسط امیر خالقی |


X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ادبیات به چه درد می‌خورد؟ الهام ملك پور
فرزانه مرادي اتابك را دو برش زد
علي قرچه عزيز در عروض عريضه مي نويسد از سگفوني و هزار هزار
در چنين شرايطي ... ساقي قهرمان
اگر لايحه به صحن علنی بیاید برای اعتراض به آن در مقابل مجلس متحصن خواهیم شد
جنسيت گمشده ...
شاملو و خوابهاي آرژانتيني
نارسيس از مرغ و قاضي مي گويد
بهمن جواهرچيان نيز درگذشت ...
قتلهاي بي زنجير سام مقدم
مادر فرزاد کمانگر خطاب به مردم : پسرم را از اعدام نجات دهید!
لايحه "ضد خانواده" در شور اول و بدون تغيير در کميسيون مجلس تصويب شد!
هیستری و سایبراسپیس (گفتگو با اسلاوی ژیژک)
چگونه خود را بدنی بدون اندام بسازيد ؟ژیل دلوز و فلیکس گاتاری
در باب سـکـس مجازی و موضوعات مرتبط / اسلاوی ژیژيك
سرخ‌‌تر از شعر / بابک سلیمی زا
سه كار با زبانهاي مختلف از ملك پور در عروض
سکوی سکوت در بی اجازه ها
اعتصاب غذاي محبوبه كرمي و نه زن ديگر در اعتراض به ادامه بازداشت غير قانوني شان
حکم هانا عبدی غیر منصفانه است!
بیانیه بیش از ۱۲۰۰ تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالگرد ۲۲ خرداد
وا ـرانـ گی در مانیها
ادبیات به چه دردی می خورد ؟ در عروض
دیگر گندش درآمده در پیاده رو
بی اجازه ها می آینند
چقدر فاجعه كافيست تا متخلفان بازايستند؟!
بیانیه علیه فیلترینگ وبلاگها
دیگر از جان روزنامه نگاران چه می خواهید؟!
بوی گند جنگ
ویژه‌نامه‌ای علیه جوایز ادبی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

7/12/2008 - 7/21/2008

6/28/2008 - 7/4/2008
6/21/2008 - 6/27/2008
5/25/2008 - 6/10/2008
5/28/2008 - 6/3/2008
5/11/2008 - 5/20/2008
4/27/2008 - 5/3/2008
4/10/2008 - 4/19/2008
3/24/2008 - 4/9/2008



پیوندها

حقوق عقب افتاده بشر
جنبش كارگران انديشه
كي با من دست تكان مي دهد؟
el
مطرودين
گاه ي
فسيل
زهر مار
ژرف نگاری مادام رکامیه 1958
Ashika
Sheida Mohamadi
نگاتيوهاي سوخته از كلوزآپ شاش
چندمين دور كلاغ
برگردان
يكي بود با اينكه يكي هم نبود
نقشه
خورشید نیمه شب
جوزا دو پیکر
ادبیات محض
نرده ها
x 30 phon x
پرتقالي 206
ساقي قهرمان
فرار از راه فرار
جوناي قلعه پير كرمون
واگويه ها
اين جاها
تا بيخ
يك رفت به روي ساحل
آخرين تانگو
Angelof
اكنون شعر
ارتش دريدا
خدا در آتش
رژی روی لب های جهان
به آفرید
خودكار كم رنگ
اثر
وبلاگ پويا
كمپين در بند
هدفون
داد+مهر=فلاح
تریا بلاگ
رخداد
پاتیناژ واژه های درد
واژگان خيس
سایه ای بلند بی آفتاب
بافنده امين قضايي
مايند موتور
دختر تنهايي من
يادداشتهاي احمد پوري
شهلا بهاردوست
من شاعرم
پيپ قرمز
فرو پاشي اول شخص مفرد
همين و دبگر هيچ
مكتوبهاي خشتي
واژه و كانادا
ترانه بازي
پيچش
دفرمه
زاويه
ذهن پريشان مجتبي علي پلويي
سلام همسایه ها
اراده گریز از شعر



Design by : Amir Khaleghi


سکوی سکوت

نام کتاب: سکوی سکوت
امیر خالقی

مطرود
A motor For Persian Literature

Artcult

نشریه الکترونیک ادبی عروض